تبليغاتX
دلکده
سال جدید هم اومد و من لحظه سال تحویل تو هواپیما به سمت فرانسه بودم ،احتمالا اگه بخوام

حرفای قدیمی ها رو قبول کنم باید تا اخر سال تو پرواز باشمدر سال جدید زندگی من داره

تغییرات زیادی می کنه که امیدوارم به خیر بگذرهتنها چیزی که در من تغییر نکرده و می دونم

هیچ وقتم تغییر نمی کنه عشقی که از تو در قلبم داره،تویی که سالها ساله منو فراموش کرده ای

و من تو این سالها لحظه ای بدونه یاد و عشق تو نبودم و نخواهم بود...

توي سكوي كنار پنجره همه شب جاي منه

چند ورق كاغذ و يك دونه قلم هميشه يار منه

كاغذهاي خط خطي از كنار در باز پنجره

ميپرن توي كوچه
 
سر حال از اينكه آزاد شدن

نميدونن كه اسير دل سنگ باد شدن

ديگه بيداري شب عادتمه

همدم سكوت تنهايي من تيك تيك ساعتمه

تيك تيك ساعتمه
 
حالا من موندم و يك دونه ورق كه اونم از اسم تو سياه ميشه

همه چيم تو زندگي اخرش به پاي تو هدر ميشه

چشمونم فاصله رو از پنجره ديد ميزنه

دلم اسم تو رو فرياد ميزنه

دراي پنجره رو تا انتها باز ميكنم

تو خيالم با تو پرواز ميكنم
 
هنوزم دیوانه وار عاشقتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:7  توسط عسل  | 

در موردش فکر می کنی ...در موردش در ذهنت رویا می سازی...در صورتی که چشماشو در راه

 دیگری باخته...

من قلبمو به اون دادم و اون عشقشو به دیگری هدیه داد.

می دونی بدترین موقع چه زمانیه؟وقتی که تو از شدت گریه به لرزش یا به قولی زجه می افتی

اما اونی که می خوای نیست که اغوشی برات باز کنه،قلبی نیست که برات عاشقونه بتپه و در

انتها دستی که برات عاشقونه بنویسه و این یعنی...

نمی خوام بگم لعنت بر زندگی!!!

چقدر تنهام و تنهایی تنها همدم وفادارمه،حرمتش جاودان...

گاهی می یاد که مرغ های عشق نوای خوندن می کنن،من خوندنشونو می بینم اما گوشم ،مغزم

و قلبم چیزی را برام تجزیه نمی کنن،انگار مغزم از کار افتاده،گوشم کر شده و قلبم با عشق اونی که

منو ول کرد و رفت طلسم شده.

می دونم هیچ وقت بهم نمی رسیم ،میدونم فراموشم کردی وحتی درصدی رو نمیدم که روزی بخوای

بهم برگردی،تو رفتی و رفتنت برای همیشه بود اما برای من تو همیشه جاودانی و قلبم با رفتنت برای

همیشه قسم خورد که دیگه هیچ وقت ،هیچ کس رو تو خودش جا نده .

و این شد زندگی من ،کویری سوزان که خاطرات گذشته مثل خوره وجودمو می خوره و از من پیکری

داغون و خسته ساخته .

چقدر دلم بارون می خواد...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:30  توسط عسل  | 

بازم مثل همیشه پرنده ها می خونن...می خونن از دوریت...می خونن از بی وفاییت...

می خونن از چشم انتظاری ،با تموم حرف ها و حدیث ها ،اون ها هم مثل من چشم انتظارتن...

همه می گن باید فراموشت کنم اما هیچ کس نمی گه چه جوری باید فراموشت کنم ؟؟؟!!!!!!!!!

تویی که با ثانیه های قلبم اخت شدی ،تویی که هرجای دلمو نگاه می کنم از ان خودت کردی

تویی که شاید توی این چند سال حتی برای لحظه ای بهم فکر نکردی و من تو این چندسال

لحظه ای بدون تو نبودم.چرا باید اینطور باشه؟

خیلی وقتها دلم میخواد بیخیال و بدون فکر تو ،در باد پرواز کنم و دلمو...قلبمو...به باد هدیه کنم!

چشمهاي منتظر به پيچ جاده

دلهره هاي دل پاك و ساده

پنجره باز و غروب پاييز

نم نم بارون تو خيابون خيس

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

تو ذهن كوچه هاي آشنايي

پر شده از پاييز تن طلايي

تو نيستي و وجودم و گرفته

شاخه خشك پيچك طلايي

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

 

اینم یکی از شعرهای سیاوش قمیشی که برای تو حکم خدا رو داشت ،قبل اشنایی با تو ازش

خوشم نمی امد اما بعد تو ،تنها یادگاری شد که از تو برام موند ،حالا به حرمت تو فقط سیاوش

گوش می کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط عسل  | 

دلم نمی خواد دیگه بهت فکر کنم ...دلم نمی خواد طپش قلبمو با یاد تو تقسیم کنم ...

نفرین بر این دل که نمی تونه نفرینت کنه ...

نفرین بر این قلب که نمی تونه بدونه یادت بتپه...

نفرین بر این دستی که جز برای تو نمی تونه بنویسه...

نفرین به اشکی که فقط برای تو به لرزش می افته...

نفرین به من که بعد این همه مدت هنوزم ...

نفرین به این همه سال...

چقدر دیگه زجر؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط عسل  | 

نمی دونم چم شده ...

قبلا ها با تموم غم وغصه هام ،هیچ وقت احساس عصبانیت نمی کردم ،اما الان چند روزه بدجوری

عصبانیم و دلیلشم نمی دونم ...این یعنی دیونگی؟؟؟هر چند زیادم بدم نمی یاد دیوانه باشم

چون حدالاقل دیوانه ها غم و غصه ندارن اما من...

خدای من ...چی دارم می نویسم !!!حتی کلمات هم احساس می کنم با من دعوا دارن ...

این یعنی چی ....؟؟؟!!!

خدا اخر عاقبتم رو به خیر کنه ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:32  توسط عسل  | 

بالاخره بعد مدتها اومدم ...دوباره...

دلم می خواد یه چیز جدید بگم ،حرف تازه ...اما چه کنم ،گویا دلم به تنهایی و غربت و غم عادت

کرده ،دلشم نمیخواد ترک عادت کنه...این خودش یه نوع مصیبته

نمی دونم بالاخره با این دل باید چه کنم ؟؟!!!!کاش می شد انداختش دور!

کاش می شد همه چیز رو تغییر داد ...کاش می شد دل به شادی های دل دریا داد...

کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:5  توسط عسل  | 

می دونی زندگی یه خط فاصله ست که سرش با تولد  و اخرش به مرگ منتهی می شه ...

زندگی همون خط فاصله ست که برای هر کسی یه جوریه ...برای من شکست عشق و برای دیگری

اغاز عشق و باز برای دیگری پیروزی عشق و ...

نمی دونم خط فاصله من کی تموم می شه فقط امیدوارم به روال حال تموم نشه ...

دلم برای شادی های عشق ،هیجان ها و...تنگ شده ،دلم برای تو هم تنگ شده ...

با رفتنت همه چیز رو بردی و من حال دلتنگ همه چیزم ...

دلتنگ تو و نگاهت ،دلتنگ تو و لبخندت و...

بد جوری دلتنگم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:9  توسط عسل  | 

یه مدتیه بد جوری دارم با این ستاره ها سرو کله میزنممی دونی قبلا بهشون غبطه می خوردم

اما الان دیگه اون طوری فکر نمی کنم...به این نتیجه رسیدم که من از اونا خوشبخترم میدونی چرا؟ 

اونا زیر یه سقف هستن اما همدیگر رو ندارن و امید داشتن همدیگرو هم نمی تونن داشته باشن

 شاید من هم تو رو ندارم اما می تونم امید داشته باشم که شاید روزی از این کلبه عبور کنی

  و متوجه شی که هنوزم چشم به راهتم ...

مثل همیشه از همه دوستای گلم التماس دعا دارم البته این بار نه برای خودم بلکه برای یکی از گلهایی

که برام خیلی عزیزه ،این دوست عزیز من پدرشون در بیمارستان بستری شدن ،التماس دعا برای

بهبود یافتن این پدر نازنین از همه شما دوستای مهربونم دارم

ممنونم  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 19:30  توسط عسل  | 

دیشب داشتم با ستاره های اسمون دردودل می کردم ،می دونی یه جورایی بهشون غبطه میخوردم

اون بالا برای خودشون دارن شادی می کنن و به دور از هر غم و غصه ای هستن و رقص چشمک رو هر

شب تمرین می کنن ... اما من روی این کره خاکی ...

بگذریم... اما می دونی دیشب از یکی از این ستاره ها خواستم یکم با خدا در مورد من حرف بزنه ،هر

چی باشه اون ستاره هست ،به خدا نزدیک تره ،شاید خدا به حرفاش گوش کنه و دست رحمتشو رو

سر من هم بکشه ...یه کوچولو به التماسام گوش کنه ...

الهی ،امین

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:0  توسط عسل  | 

نمی دونم چی میگم یا چی مینویسم !!!!.....

مثل منگا دور خودم دارم هی می چرخم ...می دونی مشکل از کجا شروع شد ؟؟؟

از اونجایی که تو خودم شروع کردم به گشتن ،تا بلکه خودم را که از من ساخته شده پیدا کنم

اما...می دونی من فقط تو را پیدا کردم ،من از تو ساخته شده...تو به من معنا داده ای و چیزی

درون خودم جز تو نمی بینم ...

اگر بخوام واقع بین باشم تو در واقعیت خیلی وقته که وجود نداری ،پس چرا دست از سر این

قلب لعنتی من بر نمی داری ؟چرا از درونم بیرن نمی ری؟چرا من نمی تونم مثل تو باشم ؟

چرا ؟چرا؟چرا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه مطمئنم که کاملا دیونه شده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:43  توسط عسل  |