تبليغاتX
دلکده
به نام حق

دارم بهت فکر می کنم مثل همیشه،چقدر دلم می خواست اینجا ،کنارم بودی...مثل همیشه

هواتو کردم اما اینبار خیلی بارونی تر ...بارونیه بارونی ...

میدونم که سلطان قلبت ،سیاوش قمیشی هست و تنها مونسم همین اهنگاشه که با عشق تو

بهشون گوش میدم ،می خوای بدونی دارم الان چی گوش میدم ؟اینجا اهنگو برات می نویسم که

حرف دلمو توش بخونی...

وقتی که دلتنگ میشمو ،همراه تنهایی میرم

داغ دلم تازه میشه ،زمزمه های خوندنم

وسوسه های موندنم،با تو هم اندازه میشه

قد هزارتا پنجره،تنهایی اواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم ،نمی دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من،از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم ،قد هزارتا پنجره

طلوع من طلوع من،وقتی غروب پر بزنه،موقع رفتن منه

حالا که دلتنگی داره،رفیق تنهاییم میشه،کوچه ها نا رفیق شدن

حالا که می خوان شبو روز،بهم دیگه دروغ بگن،ساعت ها هم دقیق شدن

طلوع من طلوع من،وقتی غروب پر بزنه،موقعه رفتنه منه!

 

دیوانه وار عاشقتم و تا ابد عاشقت میمونم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 5:0  توسط عسل  | 

به نام معبود

سلام .امروز اومدم یکمی با شما دوستای گلم که لطف می کنید به وبلاگ من می یاید صحبت کنم ...

قبل از هر چیزی از همتون بابت محبتایی که در قسمت نظرات نسبت به من داشتید ،تشکر می کنم ...

اما چند تا موضوع هست که باید اینجا براتون بگم ،قصدم جسارت به کس خاصی نیست ،صرفا می خوام

جواب عده زیادی از دوستان که برام ایمیل میزنن،یا در مسنجر و یا اینجا در قسمت نظرات سوالها و

صحبتهایی را می کنن بدم که هم سو تفاهم پیش نیاد و نه مشکلات دیگه ...

دوستای گلم ،وقتی ما وبلاگ می زنیم یا حالا در هر جایی قصد بر نوشتن می کنیم هدفی داریم ،مثلا

یکی می یاد مطلب می نویسه برای خندوندن دیگران،یکی  دیگه می یاد اطلاعات عمومی که حالا در هر

زمینه ای داره در اختیار دیگران قرار می ده،یکی دیگه در مورد عشق یا عاشقی می نویسه ،یکی بر

خلاف عشق و عاشقی می نویسه و .....نوشته ها معمولا یا مخاطب خاص داره یا مخاطب های عام .

وبلاگ من همون طور که اگر دقیق نوشته های منو بخونید متوجه می شید مخاطب خاص داره ،من اینجا

نیومدم برای اینکه بخوام وبلاگی عاشقانه بزنم ،من اینجا اومدم که برای عشقم ،حرفای دلمو بزنم ،که

اگر روزی اتفاقی این وبلاگ را دید ،بدونه هنوز بعد این همه سال جدایی عاشقشم و بهش وفادار ،برای

این نیازی نمی بینم عکس بذارم با بخوام تزیینش کنم ،که حالا دوستای گلی می یان اینجا و با

نظراتشون حمایت از تنهایی من می کنن ،بازم ازشون ممنونم ،ولی این وبلاگ یک وبلاگ خصوصیه و

اصلا هدفم داستان نویسی با شعر نویسی نیست (قابل توجه دوستانی که می گن شعرات یا داستانات

قشنگه!!!) نوشته های من حقیقت محض زندگیمه که برای عشقم می نویسم و برای دوستای گلی که

می یان اینجا و محنت می زارن ،نوشته های منو می خونن که می خوام از زندگی من ،اشتباهات من

و تجربه هایی که به اندازه خودم دارم ،استفاده کنن که نخوان شکستی که من خوردم تجربه کنن و

بتونن بهتر از من زندگی کنن که این ارزوی قلبی من برای تک تک دوستای گلمه.

موضوع بعدی اینکه اقایون محترمی که به من ایمیل میدن یا در قسمت نظرات ،مشخصات میدن ،

مشخصات می خوان و یا پیشنهاد دوست بودن به عنوان دوست پسر میدن باید بهشون بگم :خواهش

می کنم دیگه به من ایمیل نزنید ،من نمیخوام دوست پسر بگیرم ،نه اینکه فکر کنید می خوام کلاس

بذارم یا چیزای دیگه....نه ! تنها دلیلم اینه که قلبی ندارم به کسی بدم ،من قلبمو به عشقم دادم و اون

وقتی رفت قلب منو هم برد ،شاید اون رفت با دیگری ،اما من هنوز عاشقشم و تا ابد چشم به راهش

می مونم و همون طور که تو این همه سال که از جداییم می گذره وفادار موندم ،وفادار هم خواهم موند،

شاید خیلی ها اینو دیونگی بخونن ،اما خوب این اعتقاد منه و بر اعتقاداتم پا برجا هستم و در انتها

دوستای خوبم ،ما اینجا نیستیم که بخوایم چیزی به همدیگر ثابت کنیم ،هر کس در زندگیش بر حسب

اتفاقات و تجربه هایی که  کسب کرده ،دیدگاه خاصی رو در زندگی داره و ما هم باید به دیدگاهای همدیگر

 احترام بذاریم و از تجربه های همدیگر استفاده کنیم ،اگر دیدگاه شخص را قبول داریم که عالیه ،ازش

استفاده می کنیم ،اگر هم قبول نداریم خیلی راحت در خودمان نظر اون شخص را ترتیب اثر نمی دیم ...

بازم می گم در خودمون...ما همه اینجا انسانیم ،ایا کسی هست بگه من از خدای بالا سرم بیشتر

میدونم ؟؟!!!!!اگر کسی هست خواهش می کنم دیگه به وبلاگم سر نزنه اما اگه نیست ،بیاین به

نظرات و اعتقادات همدیگر احترام بذاریم و این قضیه بچه گونه اثبات به همدیگر که نتیجه ای جز دلخوری

برای دو طرف نداره را کنار بذاریم .وای که چقدر حرف زدم ولی خوب لازم دیدم که این مسایل را عنوان

کنم .ببخشید اگر سرتونو درد اوردم ،با تمام وجودم ،از ته قلبم بهترینها رو براتون می خوام و امیدوارم

به همه ارزو ها و خواسته هاتون یا به قولی به همه حاجتاتون برسید .همیشه سلامت،موفق و پیروز

باشید.

             التماس دعا

                                عسل

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:10  توسط عسل  | 

بازم به نام نوارنده تار هستی

چقدر دلتنگتم !چیز تازه ای نیست ،دل تنگی باهام اخت شده ...

یاد برق نگاهت هنوزم هم وجودمو سراسر از گرمای عشقت می کنه ...با اینکه خیلی وقته دیگه مال من

نیستی ...نگاهات،لبخندات،قلب مهربونت ،دستای با محبتت و ...شاید همشون الان خاطرست اما

همین خاطره هاته که به نفس میده که زنده باشم.می دونی اون صدای قشنگت هنوزم تو گوشمه و

همون اهنگ صداته که منو قادر می سازه که صدای هیاهو این دنیارو بشنوم ...

می دونی الان چی ارزومه ؟این که یه روز هم تو بیای اینجا و حرفای دلم را بخونی ...حرفایی که از اول

تا اخرش مال توئه...مال تو ...چون دلم فقط مال تو ست تا ابد ،هر چند که هرگز مارو دیداری نباشه

...حیف که می دونم هیچ وقت گذرت اینجا نمی افته ...اما می نویسم که شاید بعد از سالهای سال

خدا خواست و گذری بر این خاک نوشته هایم بکنی و با قدم هایت این کلبه تنهایی رو مقدس کنی که

تو برایم بالاترین مقام مقدسی بعد پروردگارت...

اگه اون روز ترک دیار فانی کرده بودم فاتخه ای برایم ارزانی کن اما اگه بودم و دلت خواست منو ببینی

حتی برای این که سرم داد بزنی ،به دیدارم بیا و مطمئن باش چشم به راهتم و هیچ کس جای تو را

نخواهد گرفت تا ابد

دیونه وار عاشقت می مونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:29  توسط عسل  | 

به نام همه مالک عالم هستی

دارم به انتظار فکر می کنم ،ناخداگاه یاد روزی می افتم که انتظار دیدنتو بعد یکسال دوری ،در هواپیما

وقتی داشتم به سمت ایران می امدم ،افتادم ....وای چه شور و شوقی ....یه دفتر بزرگ برات تو این

یکسال نوشته بودم ،اخرین برگشو تو هواپیما نوشتم ...

وقتی تو فرودگاه مهراباد دیدمت و بغلت کردم انگار خوشبخت ترین زن دنیا بودم ،به همه ارزوهام رسیده

بودم ... حسی داشتم که دیگه هیچ وقت در زندگیم پیش نمی یاد ...

اون روز بهترین روز زندگیم بود ...

و اما فردای اون روز ... که به قول تو اولین جروبحث ما ......صبح تا بعد از ظهر منتظر تماست بودم ...

حتی مامان هم از من دلیل تماس نگرفتنتو  پرسید ....جوابی نداشتم ....فقط نگرانت بودم که مبادا

اتفاقی برات افتاده باشه ...شب وقتی زنگ زدی اون هم نگرانی باعث شد از دستت ناراحت و عصبانی

شم ...

مخصوصا زمانی که گفتی من تماس نگرفتم چون فکر کردم می خوای با فامیلت باشی ،در صورتی که

تو میدونستی جز مامانم هیچ کس از اومدن من به ایران خبر نداره حتی خواهرم ...چون می خواستم

فقط با تو وقت بذازم که این مدت جبران بشه ،اگه یادت باشه حتی شب قبل که داشتیم از فرودگاه

می اومدیم خونه ،مامان به شوخی تو ماشین گفت چه خبره که هیچ کس نباید از اومدن عسل با خبر

باشه و تو هم مثل همیشه از اون لبخندای معروفت زدی ،که من هنوزم برای اون لبخندا میمیرم...مامان

هم ادامه داد که همین لبخنداتون نمی ذاره این اون ور بشینه درس بخونه ،بعد همه باهم خندیدیم ...

تو هم قبل امدنم وهم شبی که رسیدم یاداوری شد برات که کسی خبر از اومدنم نداره...

پس بهم حق بده ،وقتی صبح تا شب منتظر زنگت باشم و تویی که می دونستی منتظرتم بهم زنگ

نزنی ناراحت و عصبانی شم ....

هرچند شایدم اشتباه کردم ...نباید عصبانی و ناراحت می شدم ...

اما همش به خدا قسم فقط به خاطر این بود که عاشقت بودم ...

هنوزم بعد گذشت چند سال از جداییمون ،دیونه وار عاشقتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:35  توسط عسل  | 

به نام اونی که تو دل منو توست

میدونی داشتم به چی فکر میکردم ؟!!!چند سال پیش یه همچین روزایی من دوتا از عزیزانمو از دست

دادم ،دوتا عزیزی که تمام دوره بچگیم و نوجوانیم با اونا خلاصه شده بود ،وقتی خبر را بهم دادن که هر

دو باهم ......هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره و برام سواله چرا منو با خودشون نبردن ؟!!!ما که همیشه

باهم بودیم ...هنوزم تو این بهتم که چرا من زنده ام ...؟؟؟!!!! اون روزا بدترین روزا بود ،بعد چند روز که

خونه بستری بودم ...بالاخره بلند شدم ...چون نمی خواستم ناراحتت کنم بهت چیزی نگفتم تا حالم

بهتر شد ...کارم بود صبح ها برم بهشت زهرا و باهاشون حرف بزنم ،خیلی ها می اومدن اما وقتی منو

میدیدن ،درکم می کردن و منو با عزیزام تنها می ذاشتن ....

از اونجایی که قول داده بودم بهت دروغ نگم ،ارومتر که شدم جریانو برات گفتم ،تو هم عصبانی شدی

و گفتی که نباید برم ...درک کردم که برای خودم داری میگی اما هر کاری کردم طاقت نیاوردم و باز رفتم

بهشت زهرا ....

بازم نمی تونستم بهت دروغ بگم ...بهت گفتم که رفتم ،اونقدر عصبانی شدی و بحثای دیگرو پیش

اوردی که فرصت ندادی بهت بگم من با خواهرم و بچه هاش رفتم ...چند بار هم با مامان حتی یه بار

هم با بابا .............همه منو درک کردن جز تو ...

اره اشتباه کردم که حرفتو گوش نکردم اما حقم بده که تو بدترین وضعیت روحی بودم ،با این حال بهت

دروغ نگفتم ....

حتی یادته تو سرم زدی و برام محنت گذاشتی که سر فوت مامان بزرگت حرفمو گوش کردی وبهم زنگ

زدی ....کاش درکم می کردی برای چی خواستم که بهم زنگ بزنی ،دلایلم این بود چون به دلیل

مسائله جسمانیت نگرانت بودم و از این طریق می تونستم ار حالت با خبر باشم ،دلیل دیگم این بود

که دلم می خواست من سنگ صبورت باشم و غماتو با من شریک بشی و در انتها می خواستم که

بتونم حواستو پرت کنم که کمتر غصه بخوری .....اما چه کنم که تو درکم نکردی و یا شاید من بلد نبودم

احساسمو برات تشریح کنم ...

کاش درکم می کردی...

حیف که خیلی دیر بزرگ شدم ...!

با اینکه خیلی وقته مال من نیستی و نخواهی شد اما من دیوانه وار عاشقتم

و دیوونت می مونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 4:15  توسط عسل  | 

بازم به نام خودت

بازم اومدم و تو حسرت پرواز موندم ...

وقتی تو هم به داد دلم نمی رسی چه توقعی می تونم از بندت داشته باشم ...نه؟!واقعا جوابمو بده

.....چقدر دیگه باید زجر و درد بکشم ،تو خدایی و می دونم اگه بخوای می تونی جوابمو بدی ....

پس خواهشا جواب درد های دلمو بده که تنها تو بر همه مختاری ...

امروز بعد اینکه از دکتر امدم ،طبق معمول رفتم سراغ مونس دردام ،می دونی چیرو می گم که ؟!!...

اره تنها یادگاریات .....اهنگای قمیشی ....می دونی اول بسم الله چی اومد؟اهنگی اومد که شاید

هزاران بار در این مدتی که نبودی گوش کرده بودم اما امروز وقتی داشتم گوش می کردم یه حس

داغ بدتر از زجر را بهم داد نمی دونم اسم بدتر از زجر چیه اما خیلی خوب حسش کردم ،می دونی

کدوم اهنگو می گم ؟!  ... بخون تا بدونی ...

کی مهربونیتو گرفت ،از من  غرغابه درد

                         کی دستای عزیزتو ، تبر برای ساقه کند

کینه رو کی یاد تو داد ،تو هم شدی مثل همه

                        از تن گرم عاشقت، کی ساخته یک جسمه

  نمی شه باورم تویی،نه اینکه چشمای تو نیست

                        تو طاقتت نبود منو ،ببینی با چشمای خیس

قد تموم درد من ،تو داشتی کهنه مرهمی

                          دیروز بودی مرگ غمم،امروز تولد غمی

 از لب قصه ساز تو ، مونده صدای دشمنی

                                سخته که باورم بشه ،تو همون عاشق منی ...

 

با این حال هنوزم دیوانه وار عاشقتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:57  توسط عسل  | 

به نام اونی که خبر از دردم داره

چرا ؟فقط می خوام بدونم چرا؟خدایا تو خودت بگو :چقدر دیگه باید زجر بکشم ؟!تا کجا....

دردام کمه یا کم خنجر خورده به این قلب پاره پاره ...بازم یه خنجر دیگه ...کاش درد قلبم امشب راه

تنفسمو بگیره و برم از این دنیای فانی ...

تو خودت بهم بگو :چرا داری ذره ذره می کشی ؟!!!ا تو می دونستی که دلخوشیم اینه که یواشکی

بیام تو مسنجر ،ایدی روشنتو نگاه کنم ...تو حتی اینم ازم گرفتی ...چرا اومدی تو ایدیم و ایدیتو پاک

کردی ،چرا بعد جداییمون این کارو نکردی ،چرا بعد این همه مدت این کارو کردی؟من که نه پی ام

می دادم نه مزاحمت می شدم ...پس چرا همین دلخوشی که نگاه کردن به ایدیت بود رو ازم گرفتی

؟؟؟؟؟؟چرا ؟؟؟چرا بعد این همه مدت این کارو کردی ؟؟؟؟این همه درد برام کافی نبود ؟؟اینم اضافه

کردی ؟؟؟چقدر دیگه باید این زندگی لعنتطی رو تحمل کنم ؟؟؟

قلبم خیلی درد می کنه اما دلم نمی خواد قرصامو بخورم ،اخه این درد هدیه تو هست ...هدیه کسی

که تمام وجودمه ...تا حالا هم قرص می خوردم به امید حدالاقل دیدن ایدی روشنت...اونم ازم گرفتی

...

تنها ارزوم اینه که این اخرین غروبی باشه که می بینم ،از صبح فردا بیزارم ...

خدایا این یکبارو حرفمو  عملی کن ،نذار دوباره فردا بیام اینجا و حسرت مرگ را بکشم ...

صبح فردا رو می سپارم به همه عشاق ...

هوای پرواز دارم

      پرواز به سوی مبدا هستی

                             پرواز به سوی فرشته مرگ

                                    این بار دعایم را مستجاب کنید و منو با خود ببرید

                                                                                                ای فرشتگان مرگ

تا ابد حتی در اون دنیا هم عاشقت میمونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:53  توسط عسل  | 

بازم به نام اون بالایی

می دونی داشتم به یکی از دوستان می گفتم که خیلی چیزای کوچولو می تونه اون قدر در ارتباط

مهم باشه که ...

اما همین چیزای کوچولو نیاز به درک هم داره ،نه؟یادته روزای اول اشنایی ازم پرسیدی که کدوم

خواننده رو دوست داری ،من هم با اون همه بچگیم گفتم هر کی که شاد بخونه ،اما تو اون موقع هم

بزرگ بودی یادته گفتی ،قمیشی،سیاوش قمیشی...

منم بعد اون همیشه سعی کردم قمیشی گوش کنم ،میدونی چرا؟چون می خواستم تورو درک کنم

چون می خواستم اوچه تو دوست داری دوست داشته باشم ،اما تو هر وقت می دیدی که من دارم

قمیشی گوش می کنم ،می گفتی می خوای منو حرص بدی ،تو قمیشی دوست نداری ،غافل از

اینکه نمی دونستی عشق تو اونقدر برام بزرگ بود که من درش غرق شدم و شدم تو ،پس طبیعی

هم بود که علاقه مند شم به علایق تو ......هرچی بهت گفتم باورم نکردی ...

الانم که نیستی تنها یادگاری که برام گذاشتی ،همین اهنگای قمیشیه

همیناست که کمی ارومم می کنه ،مونسه شبای تنهاییمه،نوازش اشکای چشامه که در حسرت تو

فرود می یاد ....

سکوتم از رضایت نیست                دلم اهل شکایت نیست .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:24  توسط عسل  | 

بازم اومدم ،با توکل به اون بالا سری

بدجوری دلم گرفته ،تقریبا مثل همیشه ... اما با این فرق که ایندفعه به جای بارون ، تو دلم طوفانه ...

ترس از این طوفانا ندارم ،یه جورایی عادت دارم بهشون ،می شه گفت باهاشون نفس می کشم ...

اره ...نفس،کم چیزی نیست...

خیلی جاها خوندم وبارها دیدم که عشق با زمان فراموش میشه ،می دونی وقتی که این جمله رو

می بینم ،می خوام همه دنیا رو خراب کنم ،فکر نمی کنم از هیچ جمله ای به اندازه این جمله تنفر

داشته باشم ،اگه عشق ،عشق واقعی باشه نه تنها فراموش نمی شه بلکه زمان اونو بیشتر نمایان

می کنه ،زمان باغث یاداوری خاطرات خوب و بدمان ،لحظه های پر شور ،چشم انتظاری ها ،هیجان ها

و دلشوره هایی که با عشقمون داشتیم می شه ،یادمون می اندازه لحظه هایی رو که شاید برای

دوباره بودن در ان لحظه ها حتی برای چند ثانیه ،امادگی فدا کردن جونمونو داشته باشیم...

چقدر دلم برات تنگ شده ...حسرت یه لحظه با تو بودن داره اتیشم می زنه ...

چقدر الکی بخندم ،چقدر تظاهر کنم که شادم ...چقدر...

پس کی میشه منم از ته دلم بخندم ...می دونم تا اخر عمرم مجبورم تظاهر به خنده و شادی کنم ...

روزی که رفتی ،همه چی رو با خودت بردی...خوشبختیرو ...شادی رو... وجودو هستیمو ...

قلبو روحمو ............

می دونم دیگه هیچ وقت مال من نمی شی ... دیگه هیچ وقت نمی بینمت ....هیچ وقت نوشته هامو

نمی خونی ...اما از خدا فقط یه چیز می خوام اونم اینکه حدالاقل بعد از مرگم ،بفهمی یکی این ور دنیا

دیوانه وار عاشقت بود و تا اخرین نفس چشم به راهت بود ،فقط می خوام به خودم ،به تو ، به همه

ثابت کنم که تا اخرین لحظه عمرم ،چه یه روز چه صد سال عاشقت موندم و نزاشتم جریان عشقت

تو رگای بدنم خشک بشه ...

تقریبا این ۳ سالی که از جداییمون می گذره برام ۱۰۰ سال گذشت،به امید اینکه همین ۱۰۰سالی

که گذشت برای عمر من کافی باشه...

با ابد عاشقت می مونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:57  توسط عسل  | 

به نام همونی که می دونه ،توکلم بهشه

اومدم بنویسم برای مخاطبی به اسم من ،من...

می دونی خیلی بدهست که بدونی تنهایی و بدتر از اون نخوای تنهاییتو با کسی قسمت کنی ،نخوای

غمی رو که تو دلت داری با کسی شریک بشی ،از طرف دیگه توانی برای مقابله با غصه درت نمونده

باشه ،تو هم میخوای فریاد بزنی ؟!اره دل؟ حقم داری ،چی بگم که خوب ازت نگهداری نکردم ...

تورو به دست کسی دادم که نمی دونست که تنها داراییمو بهش دادم ...نمیدونست که تو خیلی ظریفی

...نمی دونست که جنست از شیشست...نمیدونیست که...

ولی دل می دونم که داغون شدی اما بهم حق بده ،من تورا دست کسی دادم که تمام

دنیای من بود و هست با اینکه شاید اون دیگه مال من نباشه،اما اون هنوز دنیای منه ...

می دونی دل من ،اخر این قصه،تنهایی من وتو هست .یادته یه روزی ادعا به عاشقی داشتیم ،

خوب حالا وقتشه که ثابت کنیم هر چند که او دیگه برای من نیست ،اما تو می دونی که هنوز عاشقشم

و عاشقش می مونم،تقریبا۳سال از جداییمون می گذره ،و تو دل خودت شاهد بودی که لحظه ای بدون

فکر و خیال او نبودم ...پس بهم حق بده که زجر این روزا پیرم بکنه ...و ازم گله نکن که شکسته ای ...

که حرمت همین شکستگیت برام قابل پرستشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط عسل  |