|
فکر می کنم این شعر تموم حرفای منو می گه ...
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

خیلی وقته دارم سعی می کنم به این دل حالی کنم که مثل دل تو رفتار کنه!...
همه چیزو به دسته فراموشی بده و به خودش برسه ...
اما این دل حالیش نمیشه،نمی خواد بفهمه که تو دیگه نیستی
نمی خواد درک کنه که تو شکوندیش و رفتی به دسته فراموشی سپردیش...
نمی خواد بفهمه که تو حتی رحم به تیکه های شکستش نکردی ...
هنوزم این دل هر شبو روز به یادته،هر جا می ره دنباله تو میگرده...
هنوزم سر هر نمازش ،برای سلامتیه تو دعا می کنه...
هنوزم حاضره به خاطرت جون بده...

در ضمیرم به سوی کوه ها و دشتها پناه می برم ...
دویدن را شروع می کنم ...
می دوم به سوی بینهایت تا بلکه به چیزی به جز هیچی برسم
اما حیف...!!!
اما حیف از حرکتی که به این روح شکسته داده ام ...
در بینهایت هم به هیچی می رسم ...
هیچ و هیچ...
و در دنیای هیچی حسرت این رو می خورم که چرا وقتی پا به این دنیای هیچی گذاشتم
دلم با هیچی یکی نشد...
