تبليغاتX
دلکده
دیشب داشتم با ستاره های اسمون دردودل می کردم ،می دونی یه جورایی بهشون غبطه میخوردم

اون بالا برای خودشون دارن شادی می کنن و به دور از هر غم و غصه ای هستن و رقص چشمک رو هر

شب تمرین می کنن ... اما من روی این کره خاکی ...

بگذریم... اما می دونی دیشب از یکی از این ستاره ها خواستم یکم با خدا در مورد من حرف بزنه ،هر

چی باشه اون ستاره هست ،به خدا نزدیک تره ،شاید خدا به حرفاش گوش کنه و دست رحمتشو رو

سر من هم بکشه ...یه کوچولو به التماسام گوش کنه ...

الهی ،امین

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:0  توسط عسل  | 

نمی دونم چی میگم یا چی مینویسم !!!!.....

مثل منگا دور خودم دارم هی می چرخم ...می دونی مشکل از کجا شروع شد ؟؟؟

از اونجایی که تو خودم شروع کردم به گشتن ،تا بلکه خودم را که از من ساخته شده پیدا کنم

اما...می دونی من فقط تو را پیدا کردم ،من از تو ساخته شده...تو به من معنا داده ای و چیزی

درون خودم جز تو نمی بینم ...

اگر بخوام واقع بین باشم تو در واقعیت خیلی وقته که وجود نداری ،پس چرا دست از سر این

قلب لعنتی من بر نمی داری ؟چرا از درونم بیرن نمی ری؟چرا من نمی تونم مثل تو باشم ؟

چرا ؟چرا؟چرا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه مطمئنم که کاملا دیونه شده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:43  توسط عسل  | 

یه چیزی می خوام بگم شاید بگی دیونه شدم ،هر چند...

نمی دونم تا حالا برات پیش اومده با خودت دردودل کنی یا دلت برای خودت تنگ بشه ؟!؟!؟

می دونی این روزا خیلی به خودم فکر می کنم یه جورایی دلم برای خودم می سوزه ،شاید بگی

خیلی خودخواهم که به خودم فکر می کنم اما به خدا از روی خودخواهی نیست فقط...

شاید تنهایی...

نمی دونم دلم می خواد از این شرایط بیام بیرون ،اما هیچ روزنه ای پیدا نمی کنم ،هیچ نوری را

نمی بینم شاید اینقدر در تاریکی موندم که کور شدم ...نمی دونم ...

خیلی گیجم...خیلی خسته ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:29  توسط عسل  |