تبليغاتX
دلکده
در موردش فکر می کنی ...در موردش در ذهنت رویا می سازی...در صورتی که چشماشو در راه

 دیگری باخته...

من قلبمو به اون دادم و اون عشقشو به دیگری هدیه داد.

می دونی بدترین موقع چه زمانیه؟وقتی که تو از شدت گریه به لرزش یا به قولی زجه می افتی

اما اونی که می خوای نیست که اغوشی برات باز کنه،قلبی نیست که برات عاشقونه بتپه و در

انتها دستی که برات عاشقونه بنویسه و این یعنی...

نمی خوام بگم لعنت بر زندگی!!!

چقدر تنهام و تنهایی تنها همدم وفادارمه،حرمتش جاودان...

گاهی می یاد که مرغ های عشق نوای خوندن می کنن،من خوندنشونو می بینم اما گوشم ،مغزم

و قلبم چیزی را برام تجزیه نمی کنن،انگار مغزم از کار افتاده،گوشم کر شده و قلبم با عشق اونی که

منو ول کرد و رفت طلسم شده.

می دونم هیچ وقت بهم نمی رسیم ،میدونم فراموشم کردی وحتی درصدی رو نمیدم که روزی بخوای

بهم برگردی،تو رفتی و رفتنت برای همیشه بود اما برای من تو همیشه جاودانی و قلبم با رفتنت برای

همیشه قسم خورد که دیگه هیچ وقت ،هیچ کس رو تو خودش جا نده .

و این شد زندگی من ،کویری سوزان که خاطرات گذشته مثل خوره وجودمو می خوره و از من پیکری

داغون و خسته ساخته .

چقدر دلم بارون می خواد...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:30  توسط عسل  | 

بازم مثل همیشه پرنده ها می خونن...می خونن از دوریت...می خونن از بی وفاییت...

می خونن از چشم انتظاری ،با تموم حرف ها و حدیث ها ،اون ها هم مثل من چشم انتظارتن...

همه می گن باید فراموشت کنم اما هیچ کس نمی گه چه جوری باید فراموشت کنم ؟؟؟!!!!!!!!!

تویی که با ثانیه های قلبم اخت شدی ،تویی که هرجای دلمو نگاه می کنم از ان خودت کردی

تویی که شاید توی این چند سال حتی برای لحظه ای بهم فکر نکردی و من تو این چندسال

لحظه ای بدون تو نبودم.چرا باید اینطور باشه؟

خیلی وقتها دلم میخواد بیخیال و بدون فکر تو ،در باد پرواز کنم و دلمو...قلبمو...به باد هدیه کنم!

چشمهاي منتظر به پيچ جاده

دلهره هاي دل پاك و ساده

پنجره باز و غروب پاييز

نم نم بارون تو خيابون خيس

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

تو ذهن كوچه هاي آشنايي

پر شده از پاييز تن طلايي

تو نيستي و وجودم و گرفته

شاخه خشك پيچك طلايي

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

 

اینم یکی از شعرهای سیاوش قمیشی که برای تو حکم خدا رو داشت ،قبل اشنایی با تو ازش

خوشم نمی امد اما بعد تو ،تنها یادگاری شد که از تو برام موند ،حالا به حرمت تو فقط سیاوش

گوش می کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط عسل  | 

دلم نمی خواد دیگه بهت فکر کنم ...دلم نمی خواد طپش قلبمو با یاد تو تقسیم کنم ...

نفرین بر این دل که نمی تونه نفرینت کنه ...

نفرین بر این قلب که نمی تونه بدونه یادت بتپه...

نفرین بر این دستی که جز برای تو نمی تونه بنویسه...

نفرین به اشکی که فقط برای تو به لرزش می افته...

نفرین به من که بعد این همه مدت هنوزم ...

نفرین به این همه سال...

چقدر دیگه زجر؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط عسل  | 

نمی دونم چم شده ...

قبلا ها با تموم غم وغصه هام ،هیچ وقت احساس عصبانیت نمی کردم ،اما الان چند روزه بدجوری

عصبانیم و دلیلشم نمی دونم ...این یعنی دیونگی؟؟؟هر چند زیادم بدم نمی یاد دیوانه باشم

چون حدالاقل دیوانه ها غم و غصه ندارن اما من...

خدای من ...چی دارم می نویسم !!!حتی کلمات هم احساس می کنم با من دعوا دارن ...

این یعنی چی ....؟؟؟!!!

خدا اخر عاقبتم رو به خیر کنه ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:32  توسط عسل  |